حکایت ها همشه باقی اند چه با دفتر چه بی دفتر
حکایت ها باقی اند چه با ما چه بی ما
و ما ایم که به پایان می رسیم.مثل دفتر هایمان٬ما پر از خط خوردگی ٬ گاه ورق ورق گاه ...
دفتر هایمان سرشار از غلط های املایی با دست خطی گاه تمیز گاه بی حوصله٬ابتدای خط ها با حروفی باریک و آخر صفحه پر رنگ و زمخت.
این ماییم همانند نوشته هایمان و جمله هایی که در ابتدای خط به آخر می رسند. نوشته هایی که هرگز دفتر نمی شوند. دفتر هایی که باریک می شوند از بس صفحه هاشان خوب می پرد. گاه دیگران می نویسندمان و شاید یادگاری شویم گوشه صفحه یک دفتر انشاء.
اما مرا چرا بر روی تخته سنگی حک نمی کنی؟! چرا حکایتم نمی کنی سینه به سینه ؟! مرا در زمزمه های محزون دخترک چوپان تکرار کن یا در لالایی مادر عشایر. نقشم کن بر قالی که دوشیزگان بخوانند و بنویسند رنگ به رنگ ٬گره به گره ٬رج به رج . در کاسه ساز دوتار نوازی محبوسم کن که ترجمان زخمه هایش باشم.و تو ندانی که مرا دیده ای ٬شنیده ای ٬ خوانده ای.که ندانی که باید فراموش شوم.
نظرات ()نگاهتان را دوست می دارم
زیرا که نشانی از دوست در آن نیست
که بی وفا بود و در دشمنی شما بی وفایی را جایی نیست
نظرات ()